دوشنبه12092019

Last updateیکشنبه, 16 فوریه 2014 6pm

Back برگه نخست دانستنی ها شخصیت های برتر ۵۰ سال پس از ترور جان اف کندی
کندی هنوز الهام‌بخش میلیون‌ها نفر است
روزنامه هافینگتن پست/ نویسنده: برنیس‌ ای. کینگ (دختر مارتین لوتر کینگ)
در ۲۲ نوامبر سال ۱۹۶۳ من کودکی هشت ماهه بودم و کوچکتر از آنکه بتوانم عظمت تراژدی‌ای که رخ داد را درک کنم، روزی که ملت از اشک و اندوه لبریز شد. اما دربارهٔ تاثیر ترور کندی در روند تغییر تاریخ آمریکا بسیار مطالعه کرده‌ام. در واقع اکثر نویسندگان بر این عقیده هستند که آمریکا هرگز آن خوش‌بینی و خوش‌دلی که زادهٔ دولت کندی بود را بازنیافت.
اگرچه کودک بودم اما می‌دانستم که این تراژدی بر خانوادهٔ ما نیز تاثیر گذاشته است. مادرم در بخشی تکان‌دهنده از کتابش «زندگی من با مارتین لو‌تر کینگ» این‌گونه می‌نویسد: در ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳ مارتین طبقهٔ بالا بود و به کار‌هایش مشغول بود. تلویزیون نیز در پس‌زمینه روشن بود... مارتین من را صدا زد: «کُری، می‌گویند رئیس‌جمهور تیر خورده - شاید مرده باشد.» من از پله‌ها به سمت مارتین دویدم، نشسته بودیم و دعا می‌کردیم که جان کندی نمیرد. ما به یک تراژدی ملی فکر می‌کردیم و مهم‌تر از آن تاثیری که مرگ او می‌توانست بر جنبش سیاه‌پوستان داشته باشد. ما احساس می‌کردیم که کندی از دوستداران جنبش است و در کنار او جنبش می‌تواند به پیش رود. تلویزیون را تماشا و برایش دعا می‌کردیم.
چندی بعد اعلام کردند که رئیس‌جمهور مرده است. مارتین در تمام این مدت بسیار ساکت بود. بالاخره گفت: «این‌‌ همان چیزی است که برای من هم اتفاق خواهد افتاد. همیشه به تو گفته‌ام این جامعه بیمار است.» نمی‌توانستم حرفی بزنم. هیچ واژه‌ای پیدا نمی‌کردم تا همسرم را آرام کنم. نمی‌توانستم بگویم: «برای تو چنین اتفاقی نخواهد افتاد.» احساس می‌کردم که حق با اوست. سکوت رنج‌آور و دردناکی بود. به او نزدیک شدم و دستانش را در دست گرفتم. هرگز به اندازهٔ شنیدن خبر کشته شدن رئیس‌جمهور متأثر نشده بودم. حتی هنگامی که خبر رسید مارتین در هارلم چاقو خورده است.
جان کندی به ما بسیار محبت کرده بود، احساس می‌کردیم که می‌توانیم به دوستی او تکیه کنیم، در عین حال او رئیس‌جمهور ما بود. همهٔ خانوادهٔ ما چنین احساسی داشتند؛ بعدازظهر آن روز بچه‌ها از مدرسه به خانه بازگشتند، یوکی از پله‌ها بالا دوید و فریاد زد: «مادر! مادر!» پدرش که از کنار او می‌گذشت گفت: «چی شده یوکی؟» او برای پاسخ دادن از حرکت نایستاد و به سمت من دوید: «مادر، رئیس‌جمهور کندی را کشتند، او به هیچ کسی بدی نکرده بود.» سپس ادامه داد «آه مادر! حالا دیگر هیچ‌وقت آزادیمان را به دست نخواهیم آورد.» او را در آغوش کشیدم و به اتاق مهمان بردم، مارتی و دکستر دو ساله نیز به دنبال ما آمدند. همه نشستند و من گفتم: «یولاندا، می‌دانم که چه حسی داری. همهٔ ما این حس را داریم. این یک تراژدی وحشتناک است، ولی ما آزادیمان را به دست خواهیم آورد. خدا وجود دارد و او از ما حفاظت خواهد کرد. پس نگران نباش، ما آزادیمان را به دست می‌آوریم.»... ماه‌ها بعد که من و مارتین موقعیت را بررسی می‌کردیم به این نتیجه رسیدیم که رئیس‌جمهور کندی برای تصویب قانون حقوق مدنی مخالفان زیادی در کنگره داشت. اما مرگ او چنان تاثیری در ملت گذاشت که تصمیم گرفتند این قانون را برای ادای احترام به او، تصویب کنند.
... به گذشته می‌نگرم و به یاد می‌آورم که پس از قتل پدرم در ۴ آوریل ۱۹۶۸ سناتور رابرت اف. کندی و همسرش برای تسلیت‌گویی به خانهٔ ما در آتلانتا آمدند. تنها دو ماه پس از آن بود که مادرم برای عرض تسلیت به دیدار خانم کندی رفت. پس از قتل سناتور کندی رابطهٔ عمیق‌تری میان خانوادهٔ ما و کندی شکل گرفت.

آمار بازدید تارنما

نمایش تعداد مطالب
1114444

ما 17 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

G+